خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
403
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
كبرى ، سؤال از مطلب لم باقى است . جواب اين است كه : زيرا حرارت آفتاب آب را تبخير مىكند . بار ديگر به وسيلهء لم سؤال مىشود : چرا هرگاه آفتاب آب را تبخير كند زمين از باران تر مىشود ؟ در پاسخ مىگويند : زيرا وقتى آن بخارها به هم مىپيوندند ، ابر تشكيل مىشود . باز سؤال مىشود : چرا هرگاه بخار تبديل به ابر شود ، زمين از باران تر مىشود ؟ مىگويند : زيرا هرگاه ابر سرد ، متكاثف شود باران مىآيد و زمين تر مىشود . مىبينيم تر شدن از باران از آنرو كه نوع است و به نحو دائر است ، چرا كه علت و معلول يكى هستند ، اما به اعتبار شخص ، علت غير از معلول است و دور نيست . ولى بايد توجه داشت كه برهان بر محور نوع نيست بلكه برتر شدن معينى از يك نوع است . اگر ترتيب مذكور ، منعكس شود ، همين واسطهها در برهان دليل قرار گرفته و دليل دورى نيز خواهد شد . اگر در يك مسئله ، علت و معلول متساوى باشند ، با منعكس كردن كبرى ، مىتوانيم هريك از برهان لم و ان را به يكديگر تبديل كنيم . و هرچند هردو باهم دورى باشند ، اما چنانكه در قياس دور گفتهايم به خاطر اختلاف اعتبار هريك با ديگرى ، دور نخواهد بود . در اين فرض آن برهانى كه در معرفت تقدم دارد ، ترجيح خواهد داشت . مثلا اگر كسوف در ابتدا به احساس معلوم مىشود ، به برهان انّى توسط زمين را معلوم مىكنند . اما اگر در ابتدا توسط زمين به حساب معلوم مىشود ، كسوف را به برهان لمّى اثبات مىكنند . اگر معلولى ، داراى علتهاى گوناگونى باشد ( مانند تب كه به علل مختلفى نظير عفونت خلط ، تشبث حرارت به عضو و التهاب روح ، اتفاق مىافتد ) در صورتى كه يكى از اين علل در حد اوسط برهان قرار مىگيرند ، معلول حاصل خواهد شد و لا محالة آن علت به نسبت با آن معلول خاصتر است . از اينجا معلوم مىشود علتى كه در اوسط قرار مىگيرد مىتواند مساوى معلول بوده يا خاصتر باشد ، اما چنانكه بعد از اين خواهيم گفت حد نمىتواند خاصتر باشد . علت بالقوه مانند فاعل و مادهء غيرتام و بالفعل در برهان قرار نمىگيرد ، زيرا مقتضى وجود معلول نيستند ، بلكه از وجود معلول مىتوان به آن علتها پىبرد . بنابراين ممكن است معلولهاى اينگونه علل در « دليل » به عنوان حد اوسط قرار گيرند .